هیچ چیز به اندازه مرگ و زندگی پیوند یک خانوادهرا محکمتر نمیکند، این همان ایدهای است که روایت فیلم انتهای خیابان اوک با آن دست و پنجه نرم میکند. این فیلم با هنرنمایی ایوان مکگرگور(Ewan McGregor ) و آن هتوی(Anne Hathaway) و کارگردانی دیوید رابرت میچل(David Robert Mitchel) تابستان 2026 در سینماهای جهان اکران شد. درحالی که نمیشود عملکردش را در گیشه موفقیتی درخشان نامید، این فیلم در نهایت با حدود ۶۰ میلیون دلار سود از باکسآفیس خارج میشود و رضایت بخش زیادی از مخاطبان ژانر را جلب میکند.
در ادامه با من در مجله سینمایی مستر دیالوگ برای مطالعه نقد فیلم انتهای خیابان اوک همراه باشید. این نقد شامل اسپویل از اتفاقات مهم فیلم نمیشود، با خیال راحت بخوانید.
خلاصه داستان فیلم انتهای خیابان اوک
داستان فیلم The End Of Oak Street از خانواده بنظر شاد و شنگول دنیز و گرگ در دهه ۸۰ آغاز میشود، همهچیز زیر آن آسمان صاف و آفتابی دهه هشتاد، خوشایند بنظر میرسد، تا اینکه خانواده و دو فرزندشان، یعنی برایان و آدری، متوجه شرایطی نامعقول میشوند. کل محله سکونتشان به عصر دایناسورها منتقل شدهاست. حالا آنها باید از پس تمام ناسازگاریها و سوتفاهمات، راهی برای زنده ماندن و بازگشت به زندگی عادیشان پیدا کنند.
فیلمنامه، آشنا، نامنسجم؛ اما خلاق
دیوید رابرت میچل که نویسندگی و کارگردانی این فیلم را برعهده داشت، به وضوح با مشکل تعدد ایده دست و پنجه نرم میکند. فیلمنامه ایدههای زیادی را از ژانرهای متفاوت مانند فیلم های علمی تخیلی یا ژانر وحشت به امانت میگیرد و درحالی که بسیاری از این ایدهها به مشکلاتی چون عدم انسجام در لحن و کمبود زمان برای پرداخت درست و بهجا به هر ایده منجر میشوند، همزمان نتایج مطلوبی هم برای تجربه فیلم به ارمغان میآورند.
اگر دوست دارید تا با ژانر علمی تخیلی آشتی کنید، سری به بلاگ پست: از فیلم های علمی تخیلی بدتان میآید؟ این ۱۰ فیلم نظرتان را کاملاً عوض میکند بزنید.
فیلمنامه در تلاش است تا از فضای نوستالژی فیلم های هیولایی و ماجراجویی دهه هشتاد هالیوود برای ساخت روایت تازهاش استفاده کند. لحن اسپیلبرگی موجود در لحظات کمدی فیلم، بر این ایده گواهی میدهد و باید گفت که تا حد زیادی هم به نتیجه رسیدهاست. اما ایده درامای خانوادگی و مشکلات میان گرگ و دنیز که با رویکردی واقعگرایانهتر از باقی خطوط داستانی فیلم نوشته شدهاست، با لحن دربرگیرنده ماجراجویانه و نوستالژی فیلم در دو جهت متضاد قرار میگیرند.
بنظر میرسد میچل برای ایجاد و حفظ تعادل لحن در فیلمنامه، از شخصیت های خواهر بزرگتر و برادر کوچکتر یعنی آدری و برایان استفاده میکند. دغدغه آدری که نوجوانی متفکر و باسواد است، ناتوانی در تعامل با همسالانش میباشد و برایان تنها کسی که در این سناریوی آخرالزمانی نگران جان سگشان استارباک است، فضایی بازیگوشانهتر و کودکانهتر را به فیلم پیشنهاد میدهد. اما من فکر نمیکنم که میچل با موفقیت به این نیتش رسیده باشد.
برخی بر تاکید و تمرکز فیلمنامه بر درامای خانوادگی منتقد شدهاند و ترجیحشان را برای شیرجه زدن در دنیای دایناسورها و سکانسهای هیجانانگیز تعقیب و گریز ابراز کردهاند. اینجا باید یادآور شد که لحظات ترسناک و هیجانانگیز در غیاب شخصیتهای دوست داشتنی و قابلباور، هرچقدرهم که دندانهای دایناسور تیز باشد، میتوانند به لحظاتی سبک و حتی خندهآور تبدیل شوند.
فیلمنامه بیشترین میزان توجه و شخصیت پردازی و کاریزما را به دنیز و گرگ اختصاص میدهد و زوجی قابلباور تحویلمان، اما در نهایت شخصیتهای فیلم از کمبود پختگی کافی رنج میبرند و میشود هرکدام را در یکی دو جمله ساده توصیف کرد.
شخصیتهای فیلم از کمبود پختگی کافی رنج میبرند و میشود هرکدام را در یکی دو جمله ساده توصیف کرد.
درست زمانی که فیلمنامه به سراغ مشکلات زناشویی دنیز و گرگ میرود و مکالمهای جدی بین این دو شکل میگیرد، فیلم شخصیتها را به بحران دایناسوری بعدی پرتاب میکند، که به هرحال این اشتباهترین تصمیم فیلمنامه نیست. درهرصورت این شرایط خطرناک است که باید شخصیت دنیز را به پختگی برساند، نه یک سکانس پر از دیالوگ میان زن و شوهر. اما فیلمنامه در نهایت توضیحاتی به مخاطب بدهکار است، و هرگز به این موضوع باز نمیگردد.
در نهایت این خانواده چهار نفره آنقدر دوست داشتنی از آب درآمدهاند که مخاطب به مرگ و زندگی آنها اهمیت بدهد و چشم به انتظار لحظه بازگشت این خانواده به امنیت و خوشی، به تماشای فیلم بنشیند.
فیلمنامه به دنبال الهامات سنگینی که از فیلمهای ماجراجویانه کلاسیک و لحنشان میگیرد، بعضی از روابط علت و معلولی را گم میکند که در فیلمهای کلاسیکی که تکلیفشان معلوم بود و هیجان و ماجراجویی را در اولویتشان قرار میدادند، رایج است. اما زمانی که دیالوگها و تصویرسازیهای واقعگرایانه وارد کار میشوند، انتظارات مخاطب نیز تغییر میکند. اینجا دقیقا همان جاییاست که فیلمنامه از نظر مدیریت انتظارات مخاطب شکست میخورد.
اما این شکست و تغییر لحن مداوم که شاید تا حدودی هم عامدانه باشد، نکات مثبتی هم به فیلم افزوده است. فیلم درست زمانی که با استفاده چند کلیشه قدیمی و قابل پیشبینی مخاطب را ناامید و سرخورده میکند، با تصیماتی که عملا فضای معرفی شده اثر را میشکست، چنان شوکی به من وارد کرد که سالها تجربه نکرده بودم. این تصمیمات لزوما هنرمندانه و اصولی به شمار نمیروند ولی تجربهای هیجانانگیز و جذاب را برای تماشاچی میسازند.
با وجود تمام نقصهای فیلمنامه، باید اشاره کرد که پرده آغازین فیلم مقدمهای تقریبا بینقص برای پرتاب شدن این محله به عصر ژوراسیک و معمای چرایی و چگونگی آن فراهم میکند و در نهایت با پایانی غیرقابل پیشبینی، برای فیلمی که در نگاه اول از هر نظر قابل پیشبینی بنظر میرسد، کار را تمام میکند.
بازیگران فیلم The End of Oak Street
برگ برنده انتهای خیابان اوک، انتخاب بازیگران درست و بازیگردانی جذابیاست که از پتانسیل هر بازیگر به صورت تمام و کمال استفاده میکند.
کریستین کانوری(Christian Convery)، ستاره سریال خوب Sweet Tooth همین الانش هم امتحانش را پس داده و همان نقشآفرینی قابلباور و دوست داشتنی سریال را به پسر کنجکاو و جسور خانواده میآورد و میزی استلا(Maisy Stella) وزن و احساس درستی را به خواهر تنها و درونگرای برایان میافزاید. خوشبختانه در این فیلم اثری از نقشآفرینیهای ضعیف از بازیگران جوانتر و کمتجربه پیدا نمیشود.
آن هتوی به عنوان مادر خانواده که علاقهاش به نویسندگی را از زیرمین خانه دنبال میکند، و شخصیت محوری فیلم به شمار میرود، در نقش دنیز میدرخشد. با توجه به سابقه کاری این بازیگر، این درخشش اصلا سورپرایز بزرگی نیست. هتوی به شخصیت ناقص دنیز بر کاغذ، جان تازهای میدمد و مخاطب را با احساسات دنیز همراه میکند.
ایوان مکگرگور در نقش پدر و همسر مهربان خانواده، همان شخصیت قابلاعتماد و شیرینی را به تصویر میکشد که در بسیاری از نقشهای سابقش از جمله حضور در دنیای جنگ ستارگان به چشم میخورد. او همیشه بازیگر قابلی بوده و در انتهای خیابان اوک هم تمام تواناییهایش را به کار میگیرد. شخصیتهای این فیلم بدون این تیم درخشان بازیگری بسیار توخالی بنظر میرسیدند.
کارگردانی، ساخت و تدوین
میشود گفت که دیوید رابرت میچل در مقام کارگردان، از پس تمامی چالشهایی که در مرحله نگارش فیلمنامه برای خود ایجاد کرده بود سربلند بیرون میآيد و در تبدیل این فیلمنامه نامنسجم و لحنهای متنوعاش به فیلم، تصمیمات اشتباه کمی به چشم میخورد. وقتی بحث جا دادن جنازههای خونین و دایناسورهای ترسناک و بامزه در کنار خطوط داستانی زناشویی و کودکانه و تینیجری در یک اثر در میان باشد، انتخابهای استاندارد زیادی برای کارگردانی باقی نمیماند.
ورود محله به دنیای ژوراسیک به صورت قطرهچکانی آغاز میشود میشود و فیلم در رویاروییهای اولیه با این موجودات منقرض شده، به آرامی مهرههای وحشتناکش را برای مخاطب رو میکند و با نشانههای صوتی و بصری کوچک، تعلیق کافی و مناسبی برای تماشاگر مهیا میکند تا پیش از معرفی هیولای بعدی، با ذهن و تخیل خود جاهای خالیرا پر بکند.
کارگردان با رویکرد جذاب و نسبتا جدیدی به سراغ هیولاها و دایناسورهای فیلم میرود. به جای آنکه طبق روال بسیاری از فیلمهای هالیوودی، دایناسورهای پلید و شکست ناپذیری تحویلمان بدهد که به هیچ طریق از هدف اصلیشان که قورت دادن شخصیتهای اصلی داستان است منحرف نمیشوند، او همانطوری با این موجودات رفتار میکند که باید باشند؛ یعنی حیواناتی که طبق غریضه عمل میکنند و میتوانند همانقدر که ترسناک و کشنده هستند، خنگ، آسیبپذیر و بامزه نیز به نظر برسند.
فیلم پر از سکانسهای تعقیب گریز و درگیری انسانها و این موجودات وحشتناک است. با وجود فضای نوستالژیک اثر و الهامات فرمی فراوانی که از آثار کلاسیک و منطق کارتونی فیلمنامه گرفته است، فیلم موفق میشود حجم بالایی از هیجان را به مخاطب مدرن منتقل کند.
تیمهای فیلمبرداری و رنگپردازی، سنگ تمام گذاشتهاند. این فیلم قدمی دیگر در پشت سر گذاشتن استفاده بد سلیقه از فیلمبرداری و تکنولوژی دیجیتال در سینمای هالیوود به شمار میرود و این قدمها روز به روز بیشتر میشوند.
فیلمبرداری با به کارگیری نور و سایه و انتخاب خلاق و مناسب لنزهای گوناگون، تصاویری با عمق و زیباییشناسی چشمنوازی به فیلم هدیه میدهد و موفق میشود برای هر سکانس از این فیلم بلاتکلیف، بدون زیر پا گذاشتن تداوم بصری، اتمسفری متفاوت و جذاب خلق کند.
کارگردان در استفاده از جلوههای ویژه با سیاست و هوشمندی قابل تحسینی عمل کردهاست. در حالی که کیفیت جلوههای دیجیتالی در بسیاری از موارد افت میکند و به راحتی میشود فرق استارباک دیجیتالی را از سگ بازیگر واقعی تشخیص داد، کیفیت و جزئیات به کمک سکانسهای مهم و تاثیرگذاری میشتابد که بدون جلوههای ویژه خوب، به هیچ وجه به نتیجه مطلوبی نمیرسیدند.
میچل به خوبی میداند که جلوههای ویژه کارتونی در کدام لحظات قابل بخشش است و در کدام لحظات میتواند اعصاب مخاطبرا حسابی بههم بریزد و از این دانش برای مدیریت درست بودجه موجود برای جلوههای دیجیتال استفاده میکند.
آيا فیلم The End Of Oak Street ارزش تماشا دارد؟
بله! اگر دلتان برای فیلمهای ماجراجویانه و شیرین دوران قدیم تنگ شدهاست، و جای خالی هیجان بیمغز تماشای تعقیب و گریز دایناسورهای رنگاورنگ و انسانهای بیسرپناه با را در زندگیتان حس میکنید، انتهای خیابان اوک را برای شما ساختهاند.
در نهایت شاید این فیلم از بهترین فیلمهای هیولایی به حساب نیاید، با وجود تمام ایراداتش تجربهای سرگرم کننده، هیجانانگیز و غیرقابل پیشبینی به شمار میرود که با میزان قابل قبولی از احساسات انسانی و رگههایی از ژانر سایفای، ارزش صرف یک و ساعت نیم از روزتان برای به تماشا نشستنش را توجیه میکند.
امیدوارم از مطالعه نقد فیلم The End Of Oak Street لذت برده باشید. درنهایت خوشحال میشویم که نظرتان را برای ما بنویسید.





