ممکن است هنگامی که این مطلب را میخوانید از طرفداران همیشگی ژانر وحشت باشید یا اینکه صرفا نام فرانکشتاین به گوشتان خورده باشد. علاقمندان به فیلم های ترسناک و هیولایی به خوبی با فرانکشتاین آشنایی دارند و حداقل یکی یا دوتا از اقتباسهای پیشین از این شخصیت را تماشا کردهاند. از این شخصیت به حدی فیلم ساخته شده که هنگام خبر ساخت فیلم، این سوال ایجاد شد که آیا به اقتباس جدیدی از فرانکشتاین نیاز داریم؟!
گیرمو دل تورو به این سوال با قاطعیت پاسخ مثبت میدهد! او با ساخت Frankenstein 2025 نشان داد که اگر داستانها و رمانهای قدیمی را به شکلی متفاوت روایت کنیم، آن فضا و کرکترهای قدیمی برای مخاطب جذابیت دارد. فیلم جدید فرانکشتاین با اقتباس از رمانی به نوشته مری شلی در سال 1818 میلادی ساخته شده است. رمانی که زندگی ویکتور فرانکشتاین را روایت میکند که تلاش میکند تا مردگان را به زندگی برگرداند؛ اما در همین حین موجودی وحشتناک خلق میشود.
گیرمو دل تورو قصد دارد تا وجوه انسانی این روایت را به ما نشان دهد. اقتباسی که باعث شده همین حالا این اثر را یکی از بهترین فیلم های ترسناک 2025 بدانیم. با این حال بیایید تا با ذره بین نقاط قوت و ضعف این فیلم را باهم بررسی کنیم. در ادامه با نقد فیلم فرانکشتاین ۲۰۲۵ با مجله سینمایی مستر دیالوگ همراه باشید.
خلاصه داستان فیلم فرانکشتاین 2025
- کارگردان: گیرمو دل تورو
- تهیه کننده: گیرمو دل تورو، جی. مایلز و دیل اسکات استیوبر
- بازیگران: اسکار آیزاک، جیکوب الوردی، میا گاث، کریستف والتس، لارس میکلسن، فلیکس کامرر، چارلز دنس و دیوید بردلی
- مدت زمان فیلم: ۱۵۰ دقیقه
- امتیاز(IMDB): 7.6 از 10
فیلم جدید گیرمو دل تورو روایت جوانی به نام ویکتور فرانکشتاین است؛ دانشمندی جاه طلب که پس از تجربهی فقدان و از دست دادن، شیفته غلبه بر مرگ میشود. او با وسواس علمی موجودی را از اجساد انسانها میسازد و با نیرویی ناشناخته به زندگی بازمیگرداند. اما این آفریده بینام که از جامعه طرد شده و خالقش او را به حال خود رها کرده است، به تدریج به موجودی خشمگین و خطرناک تبدیل میشود. در ادامه، ویکتور بخاطر چیزی که خلق کرده، احساساتی از جنس ترس، احساس گناه و مسئولیت پذیری را تجربه میکند و همین موضوع باعث میشود که تصمیماتی بگیرد که مرز میان انسان یا هیولا بودن در طول فیلم برای ما کم رنگ شود!
نقد فیلم فرانکشتاین 2025: اقتباسی انسانی از یک هیولای افسانهای
در ادامه بخشهای مختلف فیلم فرانکشتاین را مورد بررسی قرار میدهیم تا ببینیم که آیا فرانکشتاین به عنوان یکی از فیلم های هیولایی در سال 2025 توانسته تا اقتباسی متفاوت را به تصویر بکشد یا اینکه منتقدین الکی این فیلم را بزرگ کردهاند!
ادامه مطلب بخشهایی از فیلم فرانکشتاین را اسپویل میکند. اگر این فیلم را تماشا نکردهاید، ادامه مطلب را به زمانی پس از تماشای فیلم موکول کنید.
نقطه شروع؛ ورودی جذاب به دل داستان زندگی هیولا
فیلم با شروعی قدرتمند و نفسگیر آغاز میشود؛ جایی که ویکتور فرانکشتاین پس از مرگ از دریا جان سالم به در میبرد و خدمه کشتی سلطنتی دانمارک او را نجات میدهند. کمی بعد، سروکله هیولایی مخوف با قدی بلند پیدا میشود. این هیولا به یکباره به کشتی حمله و به خشنترین شکل ممکن خدمه کشتی را قتل عام میکند. همین نقطه شروع به ما نشان میدهد که با یک هیولای ساده روبرو نیستیم و شاهد موجودی هستیم که از زخمی درونی فریاد میزند.
در ادامه فیلم به شکل یک تئاتر روایت میشود. انگار که گیرمو دل تورو نمایشنامهای از فرانکشتاین را روبروی هزاران نفر بر روی پرده برده است. روایت فیلم آهسته آهسته جلو میرود و دل تورو ابتدا داستان زندگی خالق فرانکشتاین را روایت میکند و لحظه به لحظه ما را به نقطهای میرساند که متوجه میشویم که چرا خشم تمام وجود این هیولا را فرا گرفته است.
ریتمی کند اما روایتی گیرا
نکته جالبی که وجود دارد این است که دل تورو به خوبی نشان میدهد که چرا ویکتور فرانکشتاین به فکر خلق یک هیولا میافتد. شاید ابتدا که او دوران کودکی خود را روایت میکند برای مخاطب کمی خسته کننده و بیربط به نظر برسد؛ اما رفته رفته متوجه میشویم که همه چیز به همان سالها بر میگردد. شاید کلیشه معروف روانکاوها یعنی «همه چیز ریشه در کودکی دارد» درست درمورد ویکتور فرانکشتاین صدق میکند.
نکتهی مهم در دوران کودکی ویکتور آنجاست که فیلم تأکید میکند او برخلاف پدرش است و درست به همین دلیل قصد دارد تا ثابت کند که میتواند راهی بهتر از او انتخاب کند. این اشاره ظریف در ابتدای فیلم، دقیقا همان چیزی است که در پایان فیلم فرانکشتاین، دل تورو دوباره به آن بازمیگردد.
با این حال، داستان اصلی از جایی جدی میشود که ویکتور میکوشد مردگان را زنده کند و در این مسیر با یکی از دوستان برادرش، که او نیز ذهنی بیقرار و جاهطلب دارد، همکاری میکند. نقطهی مشترک آنها جنونی برای تحققِ امری ظاهراً ناممکن است؛ با این تفاوت که هرکدام انگیزهای متفاوت دارند. هدف ویکتور برای ما روشن است، اما انگیزهی طرف مقابل چیست؟ چرا به دنبال زنده کردن مردگان است؟ فیلم آهسته آهسته تمایلات و شخصیت واقعی کرکترهای داستان را به ما نشان میدهد. روندی که همانطور که گفتیم ممکن است کمی خسته کننده باشد؛ اما حداقل برای ما اینگونه بود که اصلا نفهمیدیم که چطور 150 دقیقه از تماشای فیلم گذشت!
موضوع و ماهیت اصلی فیلم دقیقا از آنجا پیچیده میشود که ویکتور خوشبختی، معنای زندگی و حتی موفقیت را در تحقق بخشیدن به زنده کردن مردگان میبیند؛ در حالی که زن برادرش تردید به دل او میاندازد و باعث میشود تا ویکتور کمی شک کند که آیا برای زندگی بخشیدن به مردگان، اکنون لحظات زنده بودن را از دست نمیدهد؟!
با تمام این اوصاف و تردیدی که به جان ویکتور افتاده، او چنان در دنیای تاریک و وسواسگونه خود فرو رفته که دیگر راهی جز ادامه دادن مسیر ندارد؛ گویی تصمیم گرفته تا نقش خدا را بازی و موجودی را خلق کند که حتی خودش هم نتواند او را مهار کند. این روند پیش رفتن از سوی تمایلات و زندگی گذشته ویکتور به سمت جنون خالق بودن به شکل آهسته پیش میرود؛ اما روند داستان به گونهای است که احساس میکنید لحظه به لحظه در حال کشف دنیایی جدید هستید.
آیا دل تورو به داستان قدیمی فرانکشتاین وفادار بوده است؟
تا به اینجا از نقد فیلم فرانکشتاین ۲۰۲۵ به زوایای مختلفی از داستان این سینمایی پرداختیم، پیش از آنکه بخواهیم وارد پرده سوم و تحلیل داستان هیولا شویم، بهتر است به این سوال پاسخ دهیم که آیا دل تورو تا به اینجا به داستان اصلی وفادار بوده است؟
در پاسخ باید گفت که گیرمو دل تورو تا حد زیادی به رمان قدیمی فرانکشتاین وفادار است؛ اما المانها و شخصیتهایی را نیز برای غنا بخشیدن به داستان اضافه کرده است. بهرحال او سالهای زیادی در فکر ساخت چنین اثری بوده و طبیعی است که ردپایی از تفکر و علایق او را در فیلم ببینیم.
اما کجای داستان با رمان تفاوت دارد؟ نقطه تفاوت داستان فیلم فرانکشتاین با رمان قدیمی در خلق شخصیت «هارلندر» است. دل تورو تصمیم میگیرد برای آنکه داستان برای مخاطب قابل فهمتر باشد، شخصیتی با درون مایهای تاریخی به داستان خود اضافه کند.
هارلندر در این اقتباس به عنصری تبدیل میشود که پیوندی مستقیم با بستر تاریخی داستان برقرار میکند؛ گویی او وزنهای عینی و معناساز است که به روایت انجیلی–علمی-تخیلی «فرانکشتاین» بُعد تاریخی و اجتماعی میبخشد. البته ناگفتنی نماند که هنرمندی درخشان کریستوف والتسِ اتریشی در این نقش به خودی خود باعث میشود تا متوجه این بعد تاریخی و اجتماعی شوید.
هارلندر نماینده دورهی پساانقلاب فرانسه است. زمانی که شاهد جنگهای ناپلئونی و جنگ کریمه هستیم و در این میانه، هارلندر برای مخاطب یادآور میشود که انسانها تا چه اندازه فردگرا هستند و چقدر این میل به جاودانگی توامان با ویران گری به شکل پررنگ در بشریت وجود دارد. چنین فضایی در فیلم با نشانههایی همچون اسب یخزده میان اجساد سربازان به تصویر کشیده میشود.
آیا این همان چیزی بود که ویکتور میخواست؟ لحظهای که همهچیز فرو میریزد
با لحظهٔ خلق هیولا، مسیر روایت فیلم بهطور کامل دگرگون میشود. ویکتور ناگهان با پرسشی اساسی روبهرو میشود: آیا واقعاً این همان چیزی بود که تمام عمر دنبالش بودم؟ آیا باید به چنین خلقتی افتخار کنم؟ عمق این پرسشها را درست جایی میبینیم که ویکتور رو به مخاطب میگوید: «احساس میکنم مخلوق من تصنعی و بیروح است.» این تردیدها، در ظاهر مربوط به ویکتور است، اما فیلم هوشمندانه آن را به تجربههای زندگی ما پیوند میدهد؛ ممکن است در میانه فیلم به فکر فرو برویم و از خودمان بپرسیم که چندبار برای هدفی یا موفقیتی تلاش کردهایم اما وقتی که دستاوردی حاصل شده احساس کردیم که این چیزی نبوده که میخواستیم!
با ورود برادرش و همسر او، داستان وارد مرحلهای تازه شده و فشار عاطفی بر مجموعه مشکلات و تلخیهای ویکتور اضافه میشود. او نهتنها به مخلوق خود افتخار نمیکند، بلکه آن را بهعنوان میراث خود نمیپذیرد و حتی نمیداند چگونه باید با این موجود، که همچون سایهای از اشتباهاتش دنبال اوست، مواجه شود.
دیالکتیک خالق و مخلوق؛ با مخلوق خود چه کنم؟
در نقد فیلم فرانکشتاین به نظر ما شاید جذابترین بخش این اثر درست جایی باشد که شاهد اشاراتی به داستانهایی از خلق انسان هستیم و در قسمتهایی به خوبی میتوانیم اعتراضات مخلوق به خالقش و دیالوگ این دو را مشاهده کنیم.
با مرگ هارلندر، حیاتی تازه شکل میگیرد. ویکتور فرانکنشتاین که تا به این لحظه تمام فکر و ذکرش زنده کردن مردگان بوده؛ حالا هیچ تصوری از این موضوع ندارد که پس از آفرینش یک موجود زنده باید چه کند؟ همانگونه که در «سفر پیدایش» آمده است: «بگذار انسانی بسازیم به تصویر خود و شبیه خودمان تا بر ماهی دریا و پرنده آسمان سلطه داشته باشد»(منبع).
با این حال، ویکتور نه زیبایی رنسانسی این بدن احیا شده را میبیند و نه شکوه رستاخیزگونهای که در آن نهفته است. او مخلوقش را با القاب تحقیرآمیز خطاب میکند، از ظاهرش نفرت دارد و حتی حاضر نیست برایش نامی انتخاب کند؛ گویی او همان خالقی است که مخلوقش را جز تکهای گل لگد مال شده نمیبیند!
من همان پدرم هستم بیآنکه خبر داشته باشم
ویکتور آهسته آهسته تصمیم میگیرد تا مخلوقش را با دستان خودش نابود کند، یا شاید حتی به نوعی تصمیم میگیرد تا برای همیشه او را از بهشت بیرون کند! تصمیم به نابودی موجودی که خلق کرده، تنها آغاز سلسله تصمیمهای اشتباه ویکتور است.
ویکتور بهتدریج به همان کسی تبدیل میشود که همیشه در زندگیش از او میترسید. او رفته رفته به پدرش تبدیل میشود و گیرمو دل تورو در فیلم Frankenstein به خوبی این هراس درونی و تبدیل شدن به پدر را به تصویر میکشد. با این حال، اکنون زمان آن رسیده است که داستان را از نگاه هیولا بشنویم و ببینیم آیا او همان موجود سرد و بیاحساسی است که ویکتور توصیف کرده، یا اینکه سالها برداشت ویکتور از مخلوق خود اشتباه بوده است.
اگر روایت را از دید ویکتور دنبال کنیم، فیلم پرسشی اساسی را پیشروی ما میگذارد: آیا واقعاً مخلوق او یک هیولاست یا کودکی رها شده که برای رشد، تنها به محبت و پذیرش خالقش نیاز داشت؟ همین چرخش نگاه است که بخش دوم فیلم را جذابتر و عمیقتر میکند.
در کمتر از یک ساعت، شاهد شکل گیری هویت یک شخصیت تازه هستیم؛ موجودی که تنهاییِ او بخش زیادی از بار دراماتیک فیلم را شکل میدهد. حالا در میانه تماشای فیلم Frankenstein متوجه میشویم که از اول، داستان درمورد موجودی بوده که تنها عزیز زندگیاش او را رها کرده و او با حسرت و آرزویی همیشگی برای یافتن کسی که او را کمی دوست داشته باشد زندگی کرده است.
همانطور که خالق، مخلوق را نمیپذیرد، کم کم متوجه میشویم که جامعه نیز، ظاهر متفاوت و جثهی بزرگ او را برنمیتابد و اغلب یا از او میگریزد یا میکوشد نابودش کند. با این حال در این تاریکی و تنهایی تنها یک نفر است که در این جهان، او را به چشم هیولا نمیبیند و همین نقطه نگاهی انسانی شاید همان چیزی باشد که در نقد فیلم فرانکشتاین به چشم ما آماده است.
نگاهی شاعرانه و انسان گرایانه به فرانکشتاین
به مرور شاهد هستیم که گیرمو دل تورو نگاهی شاعرانه و انسان گرایانه به فرانکشتاین را در ذهن مخاطب شکل میدهد. نگاهی که او را از یک موجود بیاحساس به شخصیتی عمیقتر و انسانیتر تبدیل میکند.
هیولا خوب میداند که جایی در جامعه ندارد، بنابراین به اجبار پنهان میشود و کمکم راه زندگی را از دل تجربههای کوچک روزمره میآموزد. تنها کسی که او را بیقضاوت میپذیرد، پیرمردی سالخورده و تقریباً نابیناست؛ دوستی که به شکلی آرام و بیصدا به او نشان میدهد که چگونه میتوان در این جهان بیرحم، مهربان بود.
اگر خط داستانی نخست، روایت جنون و سقوط ویکتور است، خط دوم که درباره زندگی هیولاست را میتوان «رشد و شکل گیری هویت» نامید. مخلوق به زودی راه و مسیر خود را در این جهان پیدا میکند و متوجه میشود که برای ادامه زندگی بایستی چه کارهایی بکند.
هرچند مسیری که هیولا قصد دارد طی کند، سرشار از تلخیها و آغشته به مرگهای دردناک است، اما راهی وجود دارد که هیولا باید طی کند تا بتواند بدون خالقش به معنای زندگی دست یابد و شخصیت خود را شکل دهد. درست است که او گاهی انسانها را میکشد، اما فیلم نشان میدهد آنچه از بیرون «خشونت» به نظر میرسد، در درون چیزی جز واکنش غریزی یک موجود که ترس تمام وجود را فرا گرفته نیست. هیولا نه برای آزار رساندن، بلکه برای دفاع از خود میجنگد.
روند رشد او شبیه نوزادی است که ناگهان با جسم یک بزرگسال در دنیایی پر از هیاهو رها شده باشد؛ کسی که هنوز زبان احساس را نمیشناسد اما از او انتظار میرود مانند بزرگسالان رفتار کند. همین ناتوانی در درک شدن، او را به این باور میرساند که برای ادامهی زندگی نیازمند کسی شبیه خود است. از یک منظر، این حق طبیعی اوست؛ اما حتی اگر ویکتور میپذیرفت مخلوق دیگری بسازد، هیچ تضمینی وجود نداشت که آن «عروس» نیز بتواند با هیولا پیوندی عاطفی برقرار کند. این نقطهایست که فیلم میتوانست عمیقتر شود و زمان بیشتری را به رابطهی میان هیولا و همراه احتمالیاش اختصاص دهد.
نقطه ضعف مهم و پررنگ فیلم فرانکشتاین
پیدا کردن نقطه ضعف در روند نقد فیلم فرانکشتاین دل تورو، کاری سخت به نظر میرسد؛ اما با این وجود باور داریم که در روند روایت فیلم حفرههایی وجود دارند که دل تورو به عمد فراموش کرده تا آنها را پر کند.
دل تورو بدون آنکه فرصت کافی برای عمق بخشی به رابطه میان هیولا و زن برادر ویکتور فراهم کند، از آن به راحتی عبور میکند؛ رابطهای که میتوانست نقطه عاطفی مهمی در مسیر شکل گیری شخصیت هیولا باشد، اما متاسفانه چنین ایدهای از دستان دل تورو در میرود. گویی دلتورو آگاهانه این بخش از داستان را قربانی هدف بزرگتری کرده است. او به ساختن یک روایت عاشقانه یا پرداختن به پیوند احساسی میان این دو یا حتی میان هیولا و پارتنری که از ویکتور طلب میکند، تمایلی ندارد؛ بلکه مستقیماً سراغ همان داستانی میرود که قصد گفتنش را دارد.
اما این داستان مهم برای دل تورو چیست؟ فیلم به روشنی نشان میدهد که مسیر اصلی، چه برای ویکتور و چه برای هیولا، یک خط موازی است؛ دو سرنوشت که در ظاهر متفاوت به نظر میرسند، اما از درون بهشدت شبیه هم هستند. درواقع، هیولا چیزی جز نسخه کودکانه و ناپخته ویکتور نیست و حتی میتوان او را بازتابی از همان درد ویکتور از تنهایی، زخمها و جستوجوی همیشگی برای معنا و احساس تعلق در زندگی دانست.
درک دیرهنگام: لحظهای که ویکتور معنای پدر بودن را میفهمد
اکنون که روایت از زاویهی دید مخلوق بیان میشود، ویکتور برای نخستینبار با حقیقتی تلخ روبهرو میگردد: هیولا در تمام این مدت چه جایگاهی در زندگی او داشته است. در این نقطه است که مهر پدری، هرچند دیرهنگام، در دل ویکتور جوانه میزند. او مخلوقش را دوست دارد، اما غرور، جاه طلبی و گمکردن معنای زندگی باعث شده بود نتواند نیازهای او را ببیند. وظیفهای که باید بهعنوان یک «پدر» برعهده میگرفت، از دستش خارج شد و در نهایت یک پیرمرد کم بینا نقش تربیت کننده برای او ایفا کرد.
این همان مسیری است که دلتورو در «Frankenstein» دنبال میکند؛ روایتی دربارهی ناتوانی انسان در دیدن خوشبختیهایی که در نزدیکیاش قرار دارند. ما اغلب چنان درگیر زخمهای گذشته، جاهطلبیها و سایه والدینمان هستیم که ناخواسته اشتباهات آنان را تکرار میکنیم. از همینروست که فیلم بهزیبایی نشان میدهد ظاهرِ هیولا متعلق به مخلوق است، اما هیولای درونی در وجود ویکتور شکل گرفته است.
اوج این مفهوم در سکانس پایانی جلوه پیدا میکند؛ جایی که ویکتور با صدایی لرزان از هیولا میخواهد دوباره نامش را صدا بزند. لحظهای که شاید زیباترین و عمیقترین صحنه فیلم باشد.
اگر به ژانر وحشت علاقه دارید، بیشتر بخوانید: 10 فیلم ترسناک جدید برای عاشقان ژانر وحشت
تحلیل بازیگران
غیرممکن است که از نقد فیلم فرانکشتاین صحبت کنیم؛ اما اشارهای به بازی خارق العاده هنرمندان این سینمایی نداشته باشیم.
نمیتوان از نقش آفرینی خیره کننده اسکار آیزاک و جیکوب الوردی چشم پوشید؛ دو بازیگری که بهطرزی بینظیر شخصیتهای داستان را به تصویر کشیدند. نقش آفرینی این دو به حدی ایده آل به نظر میرسد که ممکن است برای لحظاتی فکر کنیم که شاهد شخصیتهایی واقعی در این دنیا هستیم!
دلتورو همیشه در خلق هیولاها مهارت دارد، اما هیولای «فرانکشتاین» یکی از انسانیترین و تأثیرگذارترین مخلوقات اوست؛ موجودی که همزمان هم ترس میآفریند و هم بر دل مینشیند. هرچند میا گاث و دیگر بازیگران نیز عملکردی قابلتحسین دارند، تمرکز روایت بر ویکتور و مخلوقش باعث شده درخشش آیزاک و الوردی بیش از دیگران به چشم بیاید.
جلوههای بصری
جلوههای بصری در فیلم Frankenstein دقیقا نخستین چیزی است که از همان دقایق اول به چشممان میآید و حتی این فضا ما را محسور خودش میکند. شاید در طول تماشای فیلم تصور کنید که فرانکشتاین یا دیگر سکانسهای فیلم حاصل جلوههای ویژه هستند؛ اما اتفاقا جلوههای ویژه در این فیلم خیلی کم رنگ است. آیا میدانستید که جیکوب الوردی برای تبدیل به فرانکشتاین شدن، 11 ساعت زیر دستان گریمور مینشسته است؟! تعجب آور است؛ اما همین ظرافت در گریم و صحنه پردازی سبب شده تا ساخته گیرمو دل تورو از همان نخستین لحظات به دل ما بشیند.
جمع بندی
در پایان میتوان گفت سینمایی Frankenstein یکی از درخشانترین و بهترین فیلم های 2025 است که میتوانید در ژانر وحشت و درام تماشا کنید. این فیلم روایتی آشناست که در دستان گیرمو دلتورو به شکلی تازه، انسانی و عمیق جان میگیرد. او با بازآفرینی هیولا بهعنوان موجودی انسانی، قابل لمس و پر از احساس، داستانی کلاسیک را به تجربهای دراماتیک و تکان دهنده تبدیل میکند؛ تجربهای که گویی سالها انتظارش را میکشیدیم.
بدون شک به نظر ما فیلم Frankenstein با فیلمنامهای دقیق، کارگردانی پخته، بازیهای خیره کننده و جلوههای بصری چشم نواز، اقتباسی بینظیر از رمان ماندگار مری شلی محسوب میشود. عقیده داریم که اگر مری شلی حالا زنده بود، گیرمو دل تورو را برای ساخت چنین فیلمی تحسین میکرد.
در انتها اگر به تماشای این فیلم نشستهاید خوشحال میشویم که در بخش کامنتها برای ما نقد خودتان را از فیلم فرانکشتاین 2025 بنویسید. منتظر نظرات ارزشمند شما عزیزان هستیم.






خیلی نقد خوب و جامعی بود و پس از تماشای فیلم حسابی چسبید.
عجب فیلمی بود. من سه بار دیدمش
به نظرم گیرمو دل تورو فیلم فرانکشتاین رو یک شاهکار واقعی خلق کرده بود.
این فیلمش به نظر میرسه از پینوکیو و سایر فیلمها یک سر و گردن بالاتر قرار میگیره.
خوشحالیم که این نقد براتون مفید بوده.
و دقیقا حق دارین که سه بار فیلم فرانکشتاین رو دیدین،واقعا بینظیره.
متن خوبی نوشتی. با اینحال یک اثر overrated و کلیشهای مزخرف بود.
جان هرکی دوست دارید باز نیاید بگید فلسفی و عمیق بود. یه چرندی بود که احتمالا کارگردان توی خواب دیده بود و خواست خوابش رو تبدیل به فیلم کنه.
دینامیت منفجر میشه و یخ میکشنه، اما فرانکشتاین که با گلوله زخمی میشد، نه تنها تیکه پاره نمیشه که حتی لباسش هم چیزیش نمیشه.
فلسفه و عمق موجججججج میزنه توی فیلم. جمع کنید این مزخرفاتو
نظر شما قابل احترامه؛ اما بزرگ ترین منتقدان سینمایی هم باور دارند که ساخته گیرمو دل تورو از فرانکشتاین بسیار متفاوت و انسانیتره.
اوه اوه ساختههای قبلیش چی بوده دیگه که این خوبشون بوده
مهدی جان بنظرم اگر خیلی دنبال تیکه پاره شدنی برو آثار قاتلین سریالی برجسته رو ببین
پادکست هم که فت و فراوون هست و اگر خواستی من و یکی از دوستانم که اسمش شایانه هم شاید بتونیم در اینباره بهت کمک کنیم
ولی
در غیر این صورت هر از گاهی گوشه چشمی هم تر کنی عیبی نداره
«خواب دیده خواست خوابش رو به فیلم تهیه کنه» چیه پسر خوب؟! هنر و ظرافت خالص بود، مرز بین غم و خشم به اندازه ی یک تار مو باریک شده بود و شما فقط ناراحت تیکه پاره نشدن لباس و بدنشی؟!
فرانکشتاین هم همچین صلحآمیز نیستاااااا
فیلمای قدیمیش رو ببین. اینجا هم کم صحنه تیکه پاره شدن نداشت. فقط همه تیکه پاره میشدن به جز فرانکشتاین. اون از اول فیلم که با یه ضربه اون ملوان بدبخت از پشت تا میشه انگار نه انگار ستون فقرات داره، اونم از اینکه یهویی میادش توی کاپین ناخدا و همه ملوانا هم سالم هستن و راحت بهش اجازه دادن وارد بشه.
کلا فیلم پر اشتباهات بود و باید تا صبح بنویسم.
شخصیت فرانکشتاین رو تغییر داده بود و خیانت کرد به سینما.
اره انگار بیشتر فقط میخواست هیجانات رو به تصویر بکشه و البته خیلی جاها هم غم بود و هم خشم. هندیش کرده بود خلاصه و این اثر رو بالیوود میساخت بهتر بود. یکی که مامان مهربونش میمیره و باباش سختگیره و اونم تبدیل به باباش (هیولا) میشه و نسبت به مخلوقش (بعدش بهش گفت پسرم) سختگیر بود و اونم تبدیل به هیولا شد. چرخه هیولا پروری بود بیشتر
اخه عزیز دل مگه چندتا فیلم از گیرمو دل تورو دیدی که این حرفا رو هم میزنی؟؟؟
واقعا اگر یک درصد پینوکیو رو دیده بودی یا بقیه آثارش رو این حرف رو درمورد فرانکشتاین نمیزدی.
بقیه فیلم های فرانکشتاین مقواست و خیلی سطحیه.
باشه، از فیلمای هندی و دروغین اگه دوست داری لذت ببری، لذت ببر. حرفی نیست.
مهدی جان، داری با خطکشِ وسط یک «افسانهی گوتیک» راه میری و دنبال منطق فیزیکی میگردی؟!
سینمایی که دلتورو بهش پرداخته نمادین و داینامیکه، پس بنظرم نباید نگران مقاومت مصالح باشی آخه مستند علمی که نمیبینیم و اینکه این چیزی که تو بهش میگی هندی و چرخه هیولابروری، اسمش توی سینما تراژدی و واکاوی روانشناختیـه. و شخصا معتقدم دلتورو خیانت نکرده، بلکه داره برداشت متفاوتی رو از روح اثر مری شلی ارائه میده؛ اینکه هیولای واقعی اون موجودِ وصله پینه شده نیست، بلکه همون خالقِ خودخواه و جامعهایه که پسش میزنه. یا اون فرایند تبدیل شدنِ پسر به پدر و تکرار خشونت و…. دقیقاً همون عمقیه که نمیخوای ببینیش و میگی نیست؛ و خب اینطوری بنظرم میاد که ظاهراً تو ترجیح میدی چشمت رو روی رنج شخصیتها ببندی.
و مهدی اون «تغییر شخصیت» که میگی، اسمش بلوغِ اقتباسیـه و خلاقیت نگاه. خلاصه ی مطلب اینه که من فکر میکنم این فیلم ناامیدت میکنه؛ چون این فیلم برای کسانیه که سینما رو با قلبشون میبینن، نه با خط کش.
آره درسته، میدونم منظورت چیه. متوجهم، ولی دلم میخواست یه رنج واقعی ببینم نه یه رنج ساختگی. یه روایتی که در عین خیالی بودن، اجزای منطقی داستان رو حفظ میکنه. کارگردان یکی از بزرگترین پدیدههای دنیا یعنی مرگ رو زیرپا گذاشت و کاملاً این حرکت نمادین قابل درکه. اما این اقدام پشتش مفهوم بود و تفکر. ولی اینکه دینامیت منفجر میشه اما واسش اتفاقی میافته و یا ملوانا میذارن راحت وارد کابین بشه (درحالی که قبلش داشتن میجنگیدن) و موارد دیگه واقعا تو ذوقم میزد.
میشه در عین پرداختن به مفاهیم و احساسات عمیق، روایت منطقی هم ساخت و منافاتی این دو باهم ندارن
باید مخاطب قبل از تماشای فیلم بدونه که اگر انتظار داره فرانکشتاین کلاسیک رو ببینه یا هیولایی رو ببینه که به داستان کتاب مری شلی وفادار هست، بدون شک ناامید میشه. چون اصلا هدف گیرمو دل تورو این نبوده که یک داستانی رو روایت کنه که بارها و بارها در سینما تکرار شده.
در حقیقت به نظر من شاید به جای کلمه اقتباس، الهام گرفتن از کتاب مری شلی اصطلاح بهتری برای این وضعیت باشه. فرانکشتاین 2025 واقعا ارزش دیدن داره، ارزش لمس کردن داره؛ اما اگر حوصله دیدن فیلمی با دیالوگهای عمیق رو ندارین ممکنه خستتون کنه چون تمام فیلم پیرامون دیالوگ و مونولوگ میگرده.
چقدر دقیق نوشتین همینطوره
در نقد هم اشاره کردیم که دل تورو تا حدی داستان مری شلی از فرانکشتاین رو تغییرات میده. به خصوص اشاراتی که به هارلندر داره.
واقعاً عالی بود.
هم فیلم و هم این مطلب.
و بنظرم آدم در طول دیدن این فیلم از چیزی که وحشت میکنه، به اصطلاح «انسان بودن» بعضی ناانسان ها و به معنای واقعی «انسان بودن» اونیه که بهش میگن هیولا… وحشتناک ترین بخش این فیلم، ظهور و حضور ویکتور فرانکشتاین بود.
ممنون از اینکه نظر خوبتون رو برای ما نوشتین.
خیلی لطف دارین
این اثر یک شاهکار واقعی بود. از همه نظر و بخصوص از نظر بصری.
این اثر یک شاهکار واقعی بود. از همه نظر و بخصوص از نظر بصری.
مرسی که نظر خوبتون رو برای ما نوشتین
و ضمناً واقعا درسته که «با یک هیولای ساده روبرو نیستیم و شاهد موجودی هستیم که از زخمی درونی فریاد میزند.»
حتی به نظر من، اگر بخوایم دنبال یک هیولا بگردیم باید زاویه ی دستمون رو تغییر بدیم… گاهی اوقات هیولاها ظاهرشون انسانیه، شاید مثل خود ویکتور 🙂
ای وای… این فیلم به معنای واقعی کلمه شاهکار بود و این نقد هم شاهکاری دیگه… «جایی که مرز میان انسان و هیولا بودن کمرنگ میشه» بهترین و زیباترین توصیفی بود که میشد از این فیلم شنید. فیلم بشدت معرکه ای بود و از اون فیلماییه که میشه تا چندین و چند بار بهش نگاه کرد و هر بار بین امواج احساسات مختلف غوطه ور شد.
مرسی که نظرتون رو برای ما نوشتین و خیلی خوشحالیم که نقد فیلم فرانکشتاین به قلم ما به دلتون نشسته.
همین دیروز فیلم فرانکشتاین رو دیدم.
خیلی به نظرم نقطه صعف پررنگی نداشت، اتفاقا به نظرم ساخته دل تورو خیلی هدفمند بود.
یک دیالوگ قشنگی فیلم فرانکشتاین داشت اونم این بود که:
شکارچی از گرگ متنفر نبود، گرگ از گوسفند متنفر نبود اما خشونت بین اونها اجتناب ناپذیر بود.
.
مرسی از نقد خوبتون خیلی خوب به وجود انسان گرایانه فیلم فرانکشتاین ۲۰۲۵ اشاره کرده بودین.
چه دیالوگ قشنگی رو از فیلم فرانکشتاین نوشتین.
به نظر ما هم این فیلم جدید فرانکشتاین دیالوگهای به شدت عمیقی داره.